ساعت مادربزرگ بیتا ابراهیمی انتشارات چشمه
- ناشر: انتشارات چشمه
- وضعیت : موجود
- پدیدآور(پدیدآوران) بیتا ابراهیمی
- مترجم(مترجمان) انتشارات چشمه، کتاب چ
- سال چاپ 1399
ساعت مادربزرگ بیتا ابراهیمی انتشارات چشمه
ساعت مادربزرگ بیتا ابراهیمی انتشارات چشمه
قسمتی از متن کتاب:
پاتریشیا، به محض این که کانو را به
آب انداخت، فهمید که اشتباه کرده است. قایقِ درازِ سبز در ساحلْ خیلی محکم و
استوار به نظر می رسید، اما روی آب که شناور شد، انگار جان گرفت. پاتریشیا مجبور
شد پیش از آن که قایق آرام آرام از او فاصله بگیرد، دنبالش به آب بزند. دست کم
یادش مانده بود که پارو را توی قایق بگذارد. پایش را انداخت بالای لبه ی لغزنده ی
قایق و یک جوری پرید و خودش را به شکم امن
قایق رساند.
اما خیلی هم امن نبود. پارو دائم از دستش سُر می خورد. نمی توانست ضربات نرم
دخترخاله اش، کِلی، را تقلید کند؛ پارو زدن هایش
کوتاه و شلپ شلوپی بودند و باعث می شدند قایق با حرکاتی ناگهانی و نامنظم دورِ
خودش بچرخد.
پاتریشیا، که فهمیده بود نمی تواند قایق را به ساحل برگرداند، لحظه به لحظه بیش تر
داغ و عصبی می شد. می ترسید کمک بخواهد. احتمالاً کِلی دوان دوان از پله ها پایین
می آمد و دخترخاله ی شرقی اش را به خاطر بی عرضگی مسخره می کرد.
درست در همان لحظه باد شدیدی وزید و قایق را بیش تر از ساحل دور کرد. پاتریشیا از
درماندگی بلند شد و سعی کرد با پارو مسیرش را عوض کند، اما پارو ته دریاچه گیر
کرد. برای این که پارو را رها نکند، تا جایی که می توانست به جلو خم شد... و در آب
افتاد.
***
نیم ساعت بعد، پاتریشیا
لب تخت کِلی نشسته بود. لباسش را عوض کرده بود، ولی همچنان می لرزید. لباس های
خیسش کپه ای تیره و نم دار زیرِ پایش ساخته
بودند. صدای حرف زدن های آهسته را که از بیرون می شنید، می ترسید در را باز کند.
«بهت گفته باشم، مامان؛ این دیگه آخرش بود! اگر آقای دانِلدسون اون جا نبود، قایق تا
ته دریاچه می رفت. تازه پارو رو هم گم کرد. مجبور شدم شنا کنم و درش بیارم. اون
افتضاحه!»
صدای خاله جینی آهسته ولی
لحنش تند بود. «کِلی، بهت اجازه نمی دم درباره ی پاتریشیا این طوری حرف بزنی.
تقصیر اون نبود. هیچی از قایق سواری نمی دونه.»
«موضوع دقیقاً همینه! پس چرا رفت قایق سواری؟»
«هیس! صدات رو می شنوه. احتمالاً می خواسته خودش رو به ما ثابت کنه. تا حالا که
هیچ کدوم تون استقبال گرمی ازش نکردید. چرا همراه شما تو خونه ی دایی راد نبود؟»
«اوه، خب...» کِلی مکث کرد. «احتمالاً دزدکی دررفته بوده، یا یه همچین
چیزی. نمی دونم. اما مگه اون باید تک تک دقیقه های روز پیش ما باشه؟»
پاتریشیا، علاوه بر احساس بیچارگی، بارقه ای از خشم را هم در وجودش حس کرد. کِلی
دروغ می گفت. او و برادر و خواهرش فرار کرده بودند و پاتریشیا حتی ندیده بود آن ها
کدام طرف رفتند.
خاله جینی با لحن محکمی گفت: «کِلی، خیلی ناامیدم کردی. پاتریشیا قراره دو
ماه مهمون ما باشه. نه به این همه بچه عادت داره، نه به کلبه و دریاچه. تو باید
باهاش مهربون باشی. به خصوص این که...»
پاتریشیا با خودش آرزو کرد: بهش نگو! و ناخن هایش را کف دستش فروکرد. عمو داگ بهش قول داده بود که
این کار را نکنند.
«به خصوص که چی؟»
«این که اون تنها بچه ی خواهر منه و از خونه شون دوره و می خوام، این جا که هست،
خوشحال باشه. برای همین، تو و تِرِوِر و بقیه باید کاری
کنید که حس کنه توی خونه ی خودشه. به خصوص تو، چون از همه بزرگ تری. متوجه می شی؟
اگه بشنوم دوباره بهش بی توجهی کردید، خیلی عصبانی می شم.»
کِلی با لحنی گرفته گفت: «اوه، خیله خب.»
پاتریشیا آهی کشید. اگر خاله جینی با کِلی تندی می کرد، کِلی تلافیش را سر
پاتریشیا درمی آورد.
باید در را باز می کرد. حتماً فکر کرده بودند که این همه مدت در اتاق چه می کند.
وقتی جرئت کرد وارد اتاق نشیمن شود، هر دو سریع برگشتند. خاله جینی لبخند زد،
لبخندی دل نشین که روی گونه های گِردش چال انداخت. اما پاتریشیا از نگاه کردن به
صورت مهربانش طفره رفت.
«خب، اومدی، پاتریشیای عزیز. خوب خشک شدی؟ امیدوارم سردت نباشه. حداقل آسیبی
ندیدی. من یه فکری دارم. چه طوره وقتی حس کردی آماده ای، کِلی بهت قایق سواری یاد
بده؟ کار سختی نیست.» دستش را انداخت دور گردن خواهرزاده اش. پاتریشیا جواب
نداد و فقط با نگرانی به کِلی چشم دوخته بود.
ساعت مادربزرگ بیتا ابراهیمی انتشارات چشمه
| مشخصات کلی | |
| پدیدآور(پدیدآوران) | بیتا ابراهیمی |
| مترجم(مترجمان) | انتشارات چشمه، کتاب چ |
| سال چاپ | 1399 |
| نوبت چاپ | 2 |
| تعداد صفحات: | 227 |
| نوع جلد | شومیز |
| قطع کتاب | رقعی |
| شابک(ISBN) | 9786226839297 |
